تبليغاتX
ترنم اردیبهشت

 فقط از یک دختر سه ساله بر میاد که بگه: بابا به در رب بزن تا در راحتتر باز بشه، درست موقعی که شاهد اینه که آقای بابا با مشقت زیاد داره در خونه رو باز می کنه...........


باز هم فقط از یک دختر سه ساله بر میاد که بگه: زنبور عسل روی گلها می شینه و شهد گلها رو نمک می زنه...... بعدشم خودش غش غش بخنده و بگه به جای میک گفتم نمک و باز هم خنده خنده خنده...... اون هم از نوع خنده های یک دختر سه ساله.........

از یک دختر سه ساله خیلی کارها بر میاد که فعلا مجالش نیست.................................................



تولدت مبارک گل قشنگ خونه ما............



+ تاريخ شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 4:29 نويسنده مامان خانم |


 باران رحمت الهی این بار به شدت از آسمان می بارید......... طاقت نیاوردیم و با دخترکمان رفتیم حیاط و به تماشای این رحمت الهی نشستیم.........

تگرگ آنقدر شدید بود که نمی شد حتی یک قدم برداشت.........

همانطور که تماشا می کردیم برایش توضیح می دهم که این تگرگ است ووو........

چند روز گذشت............

خانم خانمای ما از پنجره بیرون رو تماشا می کنه........ می پرسه:

مامان دیگه ترک نمیاد؟

جانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تــــــــــــــــــــــــــــــــــرک؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجاست که باز هم فضا پر می شه از قهقهه ی خنده مامان خانم...........


کافیست که فقط یه لحظه...... شاید هم کمتر از یک لحظه ازش چشم بردارم......... نتیجه می شه عکس بالا......

می پرسم: داری چی کار می کنه؟

 می گه: دارم آرایش می کنم........




+ تاريخ شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 14:13 نويسنده مامان خانم |


 تو روز روشن خانم خانما به من اصرار می کنه که شب شده بخواب چشماتو باز نکن......

خودشم کنار من دراز کشیده و زیر چشمی منو میپاد که یه وقت چشمهامو باز نکنم......

چند دقیقه ای به همین منوال می گذره....... کلافه می شم و چشم هامو باز می کنم....

من: ترنم ببین هوا روشنه خورشید خانم دراومده......

ترنم: نه خورشید خانم به خودش چسب زده.... چسبیده به زمین..... نمی تونه دربیاد...... چشم هاتو ببند......

من: آهان!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عجب به این خورشید خانم.........

ترنم در خواب ناز روی تخت نازنین جون.........

+ تاريخ یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 23:3 نويسنده مامان خانم |

چند روز پیش همراه آقای بابای محترم، ترنم خانم ما تشریف برده بودن باشگاه......... بنده هم تو ماشین منتظر تشریف فرمایی ایشون بودم........

بعد از تقریبا نیم ساعت اومده پیش من و می گه: مامان نیومدی باشگاه....... فوتفال بازی می کردیم...... بابارو استفاده دادن.... منو یکم استفاده دادن........

چه به جا و درست از کلمه (استفاده) استفاده کردی دخترکم........ 


از پله ها داریم می ریم بالا....... یا علی می گم تا خانم خانما زودتر بیاد بالا.......

بعد با بالا رفتن هر پله می گه: یا علی، یا امیر، یا حسام.......

اسم دایی های عزیزشو ردیف می کرد!!!!!!

علی یارت باشه نازگلک.........

+ تاريخ سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 11:30 نويسنده مامان خانم |
 

خسته تر از اون بودم که بخوام کنار تختش بشینم و باقصه ترنم خانم رو بخوابونم....... گفتم بریم رو تخت ما تا هم خودم بتونم استراحت کنم هم براش قصه بگم........

ترنم هم از خدا خواسته بی چون و چرا قبول کرد.....

کنار هم دراز کشیدیم می گه مامان قصه بگو...... می گم بذار یه ذره نگات کنم بعد......

با اقتدار تمام می گه : من اجازه نمی دم نگام کنی.......

یکم بهم بر می خوره ترنم هم متوجه این موضوع می شه و با یه ناز کردن خاصی می گه:

یه کوچولو اجازه می دم نگام کنی یه بزرگ اجازه نمی دم هااااااااا...... قصه بگو.........

+ تاريخ سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 21:3 نويسنده مامان خانم |


چند روز پیش ترنم خانم ما با دفتر نقاشیش اومده و می گه :

مامان بنویس دابلیو

می نویسم w

ترنم: بنویس ایکس

می نویسم x

ترنم: بنویس وای

می نویسم Y

ترنم: بنویس یند

من: چی ؟ چی بنویسم؟

ترنم: یند دیگه، وای یند زی

از شدت خنده اشک از چشم هام جاری شده بود تازه فهمیدم که منظورش Y and Z هستش که خانم خانمای ما "وای یند زی" می شنوه............

با کمال تعجب خیره شده بود به منو قهقهه منو نگاه می کرد.......



+ تاريخ شنبه 15 بهمن1390ساعت 9:38 نويسنده مامان خانم |


یکی از بازی های مورد علاقه ترنم پلیس بازی هستش........ یکی می شه پلیس و دیگری  می شه بچه ای که گم شده.......

 اون روز که تو آشپزخونه حسابی مشغول بودم....... اومده می گه :

مامان بیا پلیس بازی، من می شم پلیس باشه؟ خب برو گمشو دیگه......... چرا نمی ری؟ برو گمشو دیگه.........

نه حالا اگه یکی ندونه با خودش چی فکر می کنه.......... من برم گم شم اونوقت...... 

 

اینم از آقا پلیسه تو یه روز برفی..........


پی نوشت:

 این بازی برای یاد دادن آدرس خونه به بچه ها خیلی خوبه...... چون آقا پلیسه از بچه ای که گم شده آدرس خونه اش رو می پرسه .........


+ تاريخ پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 9:51 نويسنده مامان خانم |


هفته پیش مثل دوتا خانم باشخصیت رفتیم خرید... از اونجا هم یه سری به پارک کوچولوی نزدیک خونمون زدیم....

رو یه نیم نیمکت نشستم و نظاره گر بازی ترنم بودم......

دیگه کم کم داشت وقت رفتن می رسید.... رفتم نزدیک ترنم تا تو گوشش زمزمه رفتنو بخونم شاید نیم ساعت دیگه اثر کنه و ترنم خانم ما اجازه خروج از پارکو صادر بفرمایند.....

ترنم خانم خانمای ما هم که همون اول از نقشه ی شوم من بو برد خیلی با آرامش دست منو می گیره و به سمت همون نیمکت می بره و با لحنی پر از خواهش و التماس می گه.......

نپاشی هااااااا...... آفرین نپاش.......بعد می ره سمت سرسره.....

اوخ اوخ مغزم یه لحظه هنگ کرد که این چی می گه.......

بعد از چند لحظه تازه دوزاری محترم افتادن که منظور سرکار خانم ما اینه که ..... پا نشی هااااااااااا.....



ترنم: مبادا فکر کنین که این عکس مربوط به همون هفته پیش هااااااااااا........ :)........ متشکرم

اون موقع ها برا خودم مویی داشتم...... هی روزگار.....



+ تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 10:2 نويسنده مامان خانم |


نیمه های شب بود که ترنم خانم ما بی خوابی می زنه به سرش.... منم که هلاک خواب و صبح زود باید بیدار شم برم دانشگاه........

هر کار می کنم نمی خوابه که نمی خوابه......... مجبور می شم کل چراغ های خونه رو خاموش کنم.......تاریکی مطلق حاکم می شه......

به ترنم می گم: ببین همه جا تاریکه..... هیچ جا معلوم نیست.....

می شینه رو تخت و با صدایی حق به جانب می گه: چراغا رو روشن کن می خوام هیچ جارو ببینم..... 

حالا بیا اینو درستش کن........

 


+ تاريخ شنبه 28 آبان1390ساعت 2:18 نويسنده مامان خانم |
 

یه بنده خدایی اومده بود خونمون و به مدت طولانی تشریف برده بودن دستشویی....

ترنم خانم ما هم که همیشه از حضور مهمان ذوق می کنه انتظار براش طولانی می شه و می ره دم دستشویی و در می زنه....

این بنده خدا هم با صدایی گرفته می گه: کیه؟

ترنم هم در کمال خونسردی می گه: منم منم مادرتون!!!؟؟؟

بعد سرشو مندازه پایین و دوباره مشغول انتظار برای خروج فرد مذکور می شه.......

 

بفرمایید این هم از مادرتون.......


تازگی ها قصه بز بز قندی رو براش می گم...... منم منم مادتون رو از این قصه یاد گرفته.......

حالا لزوم استفاده اشو برای اون فرد مذکور رو باید از خودش پرسید......

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 1:44 نويسنده مامان خانم |